جوانمردی از بیابانی می گذشت . ازمسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین. خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت . غریبی بود تشنه و گرسنه در حال جان کندن . از اسب پایین آمد ، مشک آب را بر لبهای خشکیده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سیراب شد. او جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد . اما تیغ بر جوانمرد کشید و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کردوسوار بر اسب او شد که برود. جوانمرد در بی حالی او را صدا کرد و گفت : از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد . او پاسخ داد و گفت : تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد . آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد. |