چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
جوانمردی از بیابانی می گذشت . ازمسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین. خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت . غریبی بود تشنه و گرسنه در حال جان کندن .
از اسب پایین آمد ، مشک آب را بر لبهای خشکیده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
او جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد . اما تیغ بر جوانمرد کشید و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کردوسوار بر اسب او شد که برود.
جوانمرد در بی حالی او را صدا کرد و گفت :
از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو
مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد .
او پاسخ داد و گفت :
تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد . آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد.
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

هست کلید در گنج حکیم

فاتحه فکرت و ختم سخن

 

نام خدایست بر او ختم کن

پیش وجود همه آیندگان

 

بیش بقای همه پایندگان

سابقه سالار جهان قدم

 

مرسله پیوند گلوی قلم

پرده گشای فلک پرده‌دار

 

پردگی پرده شناسان کار

مبدع هر چشمه که جودیش هست

 

مخترع هر چه وجودیش هست

لعل طراز کمر آفتاب

 

حله گر خاک و حلی بند آب

پرورش‌آموز درون پروران

 

روز برآرنده روزی خوران

مهره کش رشته باریک عقل

 

روشنی دیده تاریک عقل

داغ نه ناصیه داران پاک

 

تاج ده تخت نشینان خاک

خام کن پخته تدبیرها

 

عذر پذیرنده تقصیرها

شحنه غوغای هراسندگان

 

چشمه تدبیر شناسندگان

اول و آخر بوجود و صفات

 

هست کن و نیست کن کاینات

با جبروتش که دو عالم کمست

 

اول ما آخر ما یکدمست

کیست درین دیر گه دیر پای

 

کو لمن الملک زند جز خدای

بود و نبود آنچه بلندست و پست

 

باشد و این نیز نباشد که هست

پرورش آموختگان ازل

 

مشکل این کار نکردند حل

کز ازلش علم چه دریاست این

 

تا ابدش ملک چه صحراست این

اول او اول بی ابتداست

 

آخر او آخر بی‌انتهاست

روضه ترکیب ترا حور ازوست

 

نرگس بینای ترا نور ازوست